زمان آه زمان آه
بزرگترین سرمایه ی هر کس
قدر درد هایی است که به اسم خود کرده است...
من قربانی یک حرف ناگفته ام
یک درد ناشنیده
و موهای صاف کرده ام
زیر دل درد های مدام باران های استوایی
پیچ می خورد.
***
عاشقانه های کودکی ام
پر از اضطراب و دیگر دردم نمی آمد
من مرد زندگی شده بودم
و ناخن های بنفشم
نماد جنسیت فروخته شده ای که پس گرفته نمی شود.
***
کسی از ما نمی پرسد
زمان را خریده ای؟
یا پول پیش چقدر؟
کرایه چقدر؟
مفهوم گنگ بودن
میان زمان و اجاره خانه گم می شود.
***
من پیوسته زبان درس داده ام
و زمان ها ی مدام محتاج به هزار فعل کمکی
و بچه ها حالشان پیوسته از من به هم می خورد
من نماد کندی زمان مستمر گذشته ی ناکاملی هستم
که من، یعنی تنس ناگذر زمان
یعنی تنش قریب الوقوع معنی.
هو
تکان های بی شائبه
به جلو می شتابیم
وما به عقب
صدای عقرب می دهد
دسته های باریک ساعت دیواری
و من، پیر
و من، پیر
پر از دلهره ی توضیح دلیل هستی
نیست می شویم
چه آلوده بود داستان عشق ما
تقلا
یک پایان خون آلود
و انتهای حسی مثل همه چیز داشتن
و پشتی که همیشه سرد می ماند.
بی هوده بازی
و من مادرم کنارم خوابیده
پاهایش همیشه دراز برای کودکی های دلتنگ من
که سربه سر بگذارد...
لالایی های خنده دار دوران بالغ شدگی
به درد طفل نوپای عاشق پیشه ی ما نمی خورد
یک طفل دست و پا چلفتی
دست پاچه
رنگ پریده
یخ کرده
بی هیچ حرمت نفسی...
امتحان پارسه و کوچه پس کوچه های ولی عصر
چه دوران ناشادی برای حس عاشقی
و کنکور ارشد حال ما را خراب تر می کند
احساس ناشدگی
و همه ی تمایلات بخت برگشته مان
زیر سنگینی سایه ایستگاه اتوبوس له می شود
یک نفر می آید زیر چرخ های گاری پیرمردی له بشود
که من دست هایش را می گیرم
ماه هنوز بالای سرمان
به انسانیت نداشته ی دوروی دغل بازمان می خندد
و آجرپاره ها
سهم دلتنگی های بی سبب ما بود
آه خنده دارترین لطیفه های زمین
برای چشم های غم گسار فرزندی که آن شب
شب قدر
او را روی دست به مزار جماعت ناامید جوانانه ی نسل آخر می بردند
و من صدایم هم در نمی آمد
ماه هنوز سبز و سیاه است
مثل ایستگاه اتوبوس
که یک نفر می گریزد
و این بار من
برایش جفت پا می گیرم که ساندویچ هات داگش صریجا بیفتد روی دامنم
و من آخرین عضو نجات یافته ی بشر امروزی ام
با لباس نارنجی و پاهای لختی که سخت کار می کنند
او سخت گل های دامن فرضی اش را به باغبان های کارکشته ای می دهد که یک سر می پژمرد
آلاله های دلتنگی دوران نوجوانی ام.
نگاه هرزه ات را از من بگیر
"خنده ات را نه"
و من قربانی همین نسل همیشه روشن فکر بوده ام...
دست هایت را دریغ می کنی
بوسه هایت را
و نوشته هایم بوی گه می گیرد
میان گنداب هایی که می ماند
نمی رود
که می میرد
که قورباغه ها میان آب هایش بچه بزایند
کرور کرور
و ما در میان هزاران تلنگور بیمار جان می دهیم...
آه ای فزرانه ی دهر
تو کودکت به دنیا آمد
و من هنوز جشن عروسی ات را ندیده ام...
هزاران هزار قلم خشکیده
سهم ما از روشن فکری ما بود
آه کرگدن
آه کافکا
آه ابله
یکی ما را نجات می دهد
یک مرد دست فروش امامی،
زمانی ما را نجات خواهد داد
که آه
بخندیم یا نخندیم
او ریشه ی وطن خداوندی ماست
آه دست هایمان بند به هیچ کجا آباد
بخندیم یا نحندیم
گند روزگار را خودمان درآورده ایم برادر جان.
Endgame
می خواهم تمامش کنم یک جا این کثافت کاری مزمن را. آخرش بیاید. تمام شده باشد. حتی دلتنگی هم گاهی این قدر عذاب کش نمی کند تا این که بخواهی فکر کنی این لحظه است... دیگر همین دفعه اتفاق می افتد... این دیگر خودش است... تمام شد، بدبخت شدم... یک جا تمام بشود برود راحت شویم. همه اش دارم کابوس تمام شدنش را می بینم. من دیگر از دست رفته ام. ادای درد و لوس بازی های "زنونه" هم در نمی آورم. تمام شود برود. من این قدر چرند نبافم. حرف هایم خنک شوند. تب مالاریا گرفته اند. استفراغ می کنم روی موبایلم. این را از کجا آوردم؟ یادم نیست. یک بار موبایلم زنگ خورد... خب چی شد؟ واقعاً کنجکاوی بدانی کلاً چه کسی آن وقت شب به من زنگ می زند؟ خب... آ... می دونی؟ نه نمی دانی. نمی گویم... ها ها ها ها ها... باید تا صبح صبر کنی برم گوشیمو شارژ کنم... آخه گوشیم داره خاموش می شه... ای وای... ای وای... خاموش شد. دروغ گوی خوبی نمی شوم. نه؟ هیچ کسی به من زنگ نمی زند. دارم از تمام لحظه هایی مجبور شدم هذیان بگویم انتقام می گیرم. ترش نکن. چرا هیچ وقت حرفم را نزدم؟ که من احمقم. که تقصیر هیچ کس نیست اگر من احمقم. چرا نمی گذاری حرف دلم را به یکی بگویم. آخر من که دوستی ندارم. خواهرم می گفت "واژه ی ابسترکت دوست". خواهرم آن قدر نگرانم می شود که نداند بهتر است. یک جایی کار من واقعاً تمام می شود. داری سر به سرم می گذاری؟ آخ که چقدر وقت هایی که گریه می کنم خوشگل می شوم. اصلاً یک کار بهتر. یک کاری می کنم دلت برایم تنگ شود. هان؟ بهتر نیست؟ هردویمان کمتر ضربه می خوریم. مثلاً موبایلم را یک ماه بی خبر خاموش می کنم. الکی می گویم دارم یک ماه می روم شمال پیش عمه. یا مثلاً تصادف کردم باید یک ماه تو بیمارستان بستری شوم. بعد تو مثل آدم های عاقل و باهوش می پرسی داری می پیچانی ام؟ و من در نهایت وقار جواب می دهم "بله". این طوری خودم تمامش کرده ام. به نوع تمام کردنش اعتقاد دارم. احتمالاً به زودی قبل از این که تابلو شویم به همین شیوه تمامش خواهم کرد. تو هم ناراحت نباش. بهتر است از این که تقصیر، گردن تو بیفتد. هان؟ دروغ می گویم بگو دروغ می گویی. دروف نمی گویم. اهل پر حرفی هم نیستم. خودت می دانی. بیخودی هیچ چیزی را هم آب نمی بندم. دارم سعی می کن مواقع بین باشم. در نهایت سلامت عقلی دارم سعی می کنم تمامش کنم. یک جایی بالاخره اتفاق می افتاد و تو هم بیا به من کمک کن سریع تر تمامش کنیم. این موضوع هیچ ارتباطی به نوع برخورد من با مسائل ندارد. دارم کاملً از یک نگاه آبجکتیو به کیس خودمان نگاه می کنم. کلاً اعتقادم این است. که یک جایی تمامش کنیم مثل انسان های خوب و روشن فکر تحصیل کرده که خودشان تمامش می کنند و هرگز لحظه ایی نمی گذارند چیزی بی خودی کش بیاید و من و تو هم باید آن ها راالگوی خودمان قرار دهیم و دست به دست هم دهیم که همه چیز راحت تر از این که یک جبر بیرونی بالای سرمان باشد تمام شود. اگر تو فقط یک جاهایی هم به حرف من گوش کنی احتمال این که...
چه احساس عاشقانه ای...
من یک عادتم که از سر زور حتی یک روز هم ترکم نمی کنی.
بی فعلی ارثی مان
روسری ام را باد برد.
موهای قرمزم و باد،
تعریف بی نقصی از یک لذت کامل. لذتی چند باره.
تمام خوابیدن های یک مرد زن باره حتی
و شهوتی که به دنیا می آید.
موهای من و باد،
و یک مرز جدی.
یک روسری عزادار؛
مثل بخت مان.
مثل یک سیاه روزی جا افتاده.
به قیمت چشم های دریده ی بی حرمتی ای آشکار
بزرگ می شویم
بکارتمان را برباد می دهیم
عاشق شده ایم
و چرا هرگز کافی نمی شویم؟
در رگ هایم حال جنون آور خیانتی روشنفکرانه می جوشد.
ما هنرمندیم.
هذیان هایمان را،
نقض قانون هایمان را،
نقش قربانی بازی کردنمان را،
یک جا با هم بپذیرید.
زن بودنم به هیچ درد بی درمانم نمی آید آخر.
مرد می شوم.
با تمام خردشدگی های روی اعصابم
و تمام فرورفتگی های اثبات شده در اندامم.
همین طوری
دیروز صبح اولین کاری که کردم این بود که لاک قرمزم را بزنم و بعد هدیه ی نیلوفر را کادو کنم. نغمه زنگ زد و از آن جایی که خیلی با ما راحت است قبل از این که من دم در بروم خودش آمد تو اتاق. کتاب خط سوم را پس آورد و به طور کلی عاشق این خصوصیت نغمه ام که روی کتاب ها نظر قاطع می گذارد و مثلاً در مورد این یکی گفت "کتاب مزخرفی بود." یا این که اعتقاد دارد کتاب باید مثل "کیمیا خاتون" پر از اتفاق باشد و رمانی مثل "خشم و هیاهو" و غوغای سیال ذهنش در مجموع "چرند" بو د. به هر جهت نغمه نباید می فهمید تولد نیلوفر است. نیلوفر نغمه را دعوت نکرده بود. می گفت جو مناسب نیست. راست می گفت.
همه آنجا من را می شناختند. اولش قرار نبود بزن و برقص باشد و نیلوفر فقط به خاطر فضای انتلکتوالی مهمانی نغمه را دعوت نکرده بود. ولی از انتلکتوالیته خبری نبود. همه پا شدیم و رقصیدیم. سه تار پویا را هم برده بودم. برای امید و پویا و ندا سه تار زدم. خوب بود. خوششان آمد. بعد که پرستو آمد و سه تار را دستم دید گفت "I hate tradition." و من برای این که فکر نکند انگلیسی بلد نیستم گفتم "ٌwhatever traditional hates you too." دوست های نیلوفر بیشتر عادت دارند انگلیسی حرف بزنند. همه شان هم فارسی شان خوب است. ناهار ماکارونی با دو نوع سس خوردیم که انصافاً خیلی خوشمزه بود. عصر بچه ها زدند تو فاز حرکت هایی که من اصلاً خوشم نمی آمد. سجاد گیتار می زد و بچه ها جملگی آهنگ های گوگوش و ابی را به طور همزمان زمزمه می کردند. کلاً در آن لحظه نتوانستم "popular" باشم و با پویا وارد مبحث های عمیق روشنفکرانه و ادبیات پست مدرن و مایه های ماهور و نمایشگاه سفال پویا و اسدالله امرایی حرف زدیم. پویا به خاطر علی آمده بود بالا که علی هم نیامده بود. می گفت قرار گرفتن من و علی کنار هم بهترین اتفاق بشریت بوده و کلی ناراحت بود از دستمان که چرا آن روز، نمایشگاه نرفتیم. ساعت پنج، در حالی که بچه ها همنوایی شان را به ترانه های سیاوش قمیشی اختصاص داده بودند آن جا را ترک کردم. بلافاصله چهار ساعت با امید کلاس داشتم که وقتی بیرون آمدم احساس می کردم هر چه زبان انگلیسی بلد بوده ام امید از ما تحت وجودم بیرون کشیده است. آمدم خانه روی تخت دراز بکشم که مامان گفت "تا لباس هات رو در نیاوردی بریم خونه ی حمید عید دیدنی." آن قدر هوشیار بودم که بفهمم الآن عید نیست و با این حال بلند شدم و رفتیم عید دیدنی. با همه ى خستگی هایش در نهایت روز بدی نبود و فقط این که شب از زور خستگی یک ساعت هم نخوابیدم.
"متن هایی برای هیچکس"
احساس می کنم در نهایت من را انتخاب می کند یا ادبیات را.
← صفحه بعد
نظرات ()
